تبليغاتX
عشق نهان

عشق نهان

 

به گذر زمان نگاه می کنم و گویی که دیگر از زندگی دلسرد شده ام...

شور وشوق زندگی را از من ربوده اند و خود نمی دانند که چه ظلمی را ناخواسته در حقم کرده اند...

به آسمان خیره می شوم و به دنبال رد پای خدا می گردم...

به دنبال روزنی که بتوانم اورا ببینم و خود را به او نشان دهم تا ببیند که بنده اش در عذاب است

نمی دانم...

                نمی دانم....

                                نمی دانم....

به همه چیز شک کرده ام،حتی به او...

کفر است اما دیگر حتی رخصت زبان و بیان نیز در دست خودم نیست...

تنهایی و بی پناهی همه از هر سو به سمت من می آیند. تو بگو چه کنم؟

به مبارزه برخیزم در حالی که دستی نیست که یاری ام کند،شکایت کنم در حالیکه می دانم پاسخگویی ندارد...

صحنه را خالی کنم و به کناره بروم در حالی که در دایره ای حبس شده ام...!

می گویند جواب می دهد و به فریاد های دلهای زخمی می رسد،اما...

اما......

         اما.....

                  اما....

 نوش دارو بعد از مرگ سهراب را چه کسی می خواهد؟؟

 

+ بياني هست در یکشنبه 1388/08/03ساعت 0:23 قبل از ظهر از یه عاشق |


به ابتداي راهي كه آمده ام فكر مي كنم.

به روز آغازين كه با گريه پاي بر اين دنياي بي رحم نهادم و همه با آمدنم خندان شدند.

چرا من گريان و آنها خندان؟

گويي آنها خرسند بودند كه موجودي ديگر به جمع آدمك هاي لحظه اي پيوسته و مي خواهد در اين روزگار بي رحم عمري را طي كند و من گريان بودم از اينكه به ميل خود نيامده بودم و شايد ندايي در گوشم زمزمه كرده بود كه برو و لذت زجرهاي پنهاني و خندهاي به ظاهر شيرين و آوازهاي غمبارت را همراه خود به آنجا ببر چرا كه تو انساني و انسان محكوم به زندگي با درد و رنج است....

به سالهايي فكرمي كنم كه كودك بودم اما كودكي نكردم.به سالهايي كه به سرعت باد گذشتن و در جواني موي سفيدي را در سر و روي خود مي بينم.به روزهايي كه برايم چون شب تاريك هست و شب هايي كه حتي ماه نيز مهمان اتاق دلتنگي هايم نمي شوند.به ساعت هايي كه آنها را از حركت كردن نگاه داشته ام تا لحظه هاي رفته را چون شاق بر بدنم نكوبند و به حاله تنهايي كه به دور خود پيچيده ام و با آن خو گرفته ام...

و به زندگي خود فكر مي كنم كه چرا آغوش گرمي در كنارم نيست تا خود را به آن برسانم و از رسم دنياي نامرد بغض پنهان خود را در پنهاه آن بشكنم و با گريه باري از غم خود بكاهم....

خدايا....

كجاي جاده زندگي ام را بيراهه رفتم كه اينگونه غم را با من همنشين كردي و دل كدامين بنده ات را به درد آورده ام كه سزايش اين چنين شكستن و سوختن بي صداست؟؟؟؟؟

 

+ بياني هست در چهارشنبه 1388/07/01ساعت 12:43 بعد از ظهر از یه عاشق |


چون صداي تيك و تاك ساعت به گوشم مي رسد،همچون كبوترهاي به خواب رفته اي هستم در لابه لااي شاخه هاي يك درخت كه ناگاه احساس خطر مي كنند و از جاي خود بال مي گيرند و به اوج مي روند و اندكي بعد باز همان جا بازمي گردند با اين تفاوت كه هر لحظه منتظر همان صدايي هستند كه آنها را به پروازي اجبار صدا مي زند. من نيز همانند آنها با ديدن گذر عقربه هاي ساعت از جاي خود برمي خيزم و به كنج ديوار اتاقم تكيه مي زنم.

زانوهاي غمبارم را در آغوش مي فشارم  و حسرتي بر دلم مي آيد كه اي كاش آغوش گرمي وجود داشت تا خود را در آن رها مي كردم.كاش دستي بود تا موهايم را نوازش مي كرد و شوري اشك هايم را از لبانم محو مي كرد.كاش مي شد ناگفته ها را گفت.كاش مي شد عقربه هاي ساعت را محكوم به ايستادن مي كرديم.كاش مي شد فرداها هيچ وقت فردا نمي شدند و كاش مي شد كه تمام رفته ها بازمي گشتند و جور ديگري تقويم پربلاي زندگي را ورق مي زديم و ثانيه ها را به دقيقه و دقيقه ها را به ساعت مبدل مي كرديم تا هيچگاه آن فردايي كه تو از آن دم مي زني به وجد نمي آمد و اي كاش حرفي از زمستان نبود.

كاش آن روز كه عزيزي دعايم كرد كه تمام روزهاي زندگي ام بهاري باشد به اين نيز مي انديشيد كه بهار در ظاهر سبز است اما در باطن پر از باران است.بهار كه مي شود ابرها مي بارند.آرزوي او برآورده شد. من چون بهار در ظاهر شادم و در باطن پر از غم.

خنده بر لب مي زنم تا كس نداند راز من

ورنه اين دنيا كه ما ديدم خنديدن نداشت

 

 

 

+ بياني هست در پنجشنبه 1388/06/05ساعت 1:26 قبل از ظهر از یه عاشق |


سلامي پر از غم و درد وتنهايي و ميزباني سكوت

به اينجا آمدم تا با نوشتن دردي از درد هايم را كم كنم.

به اينجا آمدم تا سكوت نهان در گلويم و همنشين در اتاق دلتنگي هايم را در اينجا ثبت كنم و به يادگار از خود بر جاي بگذارم.

به اينجا آمدم تا هم مرهمي باشم بر درد ديگران و هم بتوانم درد از دردهاي هم درد هاي خود را كاهش دهم.

تنهاي تنهايم،افسوس كه تو نيز تنهايم مي گذاري...

 

 

+ بياني هست در یکشنبه 1388/06/01ساعت 7:59 بعد از ظهر از یه عاشق |


مي دونم مسافري به جاده ها
نمي شم پابند تو تا بموني تو قصه ها
برو اي عشق خدا باشه نگهدارت
اين منم كه مونم تا به ابد منتظرت


HOME
E-Mail
.BAHAR 20.


Archives

آبان 1388

مهر 1388

شهریور 1388



Amar_Web


تعداد بازديدها:


Links

يادداشت هاي من
عاشقانه ها
ابي سلطان عشق(هواداران ابي)
سكوت
كسب درآمد تضميني(با يه من حوصله پولدار شو)
گالری عکسهای بانو مهستی
هرزگی های ذهن نجیب مترسک